اللهم عجل لولیک الفرج
لطفا برای سلامتی و ظهور امام زمان (عج) صلوات بفرستید.

    دانلود رمان سیاهی عشق اربابم با لینک مستقیم

    دانلود رمان سیاهی عشق اربابم

    رمان سیاهی عشق اربابم (سیاه عشق) یک رمان عاشقانه و اجتماعی غم انگیز به قلم متفاوتِ زهرا.ا میباشد. هم اکنون میتوانید جهت دانلود رمان سیاهی عشق اربابم pdf بدون سانسور رایگان با لینک مستقیم از مجله اینترنتی هیلتن اقدام کنید.

    خلاصه رمان سیاهی عشق اربابم

    داستان در رابطه با دختری به نام فرشته است که در یکی از سخت‌ترین شرایط زندگی‌اش تنها و بزرگترین حامیش را از دست میدهد و کش مکش و هیجاناتی در زندگی‌اش رخ میدهد که در جریانشان نیست. او ناخواسته وارد بازی میشود که کل زندگی‌اش را عوض میکند و تغییر میدهد… .

    بخش هایی از متن رمان سیاهی عشق اربابم

    جیغ زنان دویدم سمت اتاقم و به پشت در پناه آوردم درو با تموم زورم فشار دادم با اینکه خمار و ناتوان بود زوری زد به در و بدنم از کتکایی که خورده بودم تقریبا بی حس شده بود، افتاده شد روی زمین…وقت آخ و اوخ کردن نبود دیر میجنبیدم اون کمربند خوشگلش رو دلو کمرم میرقصید…بغض همیشگیمو خفه کردم و با تموم توانم از جا پریدم به ناچار پولو از زیر فرش کهنه در آوردم و با دستای لرزون دادم بهش نگاه ترسناکی بهم کرد و پولو گذاشت تو جیبش با قلاب کمربند محکم زد پشت دستم…اگه جیغ میکشیدم بدتر میکرد…فقط دستمو توی اون دستم پنهون کردم وقتی دید کاری نمیکنم رفت سمت در بازش کرد و خارج شد…همینکه رفت اشکام از روی گونم سر خورد پایین….صدای مامانم به گوشم خورد نزدیک و نزدیک تر میشد…باید مثل همیشه خودمو خندون نشون میدادم وگرنه باز اعصابش بهم میریخت و دیوونه میشد…بدبختر از خودم سراغ نداشتم که حتی به حال خودشم نمیتونه گریه کنه…اشکامو سریع با دستام پاک کردم و بلند شدم…نزدیک آیینه ی شکسته ی رو دیوار شدم و خودمو مشغول نشون دادم…نگاهی به صورت پر از زخمم انداختم حتی نمیتونستم لمسش کنم… اینقدر درد میکرد که باد هم بهش میخورد میسوخت…چشای مشکی رنگم حالا سرخ شده بود از گریه های یواشکی و دائمی…بینی کوچیکم به لطف کمربند خوشگلش شکسته بود…لب متوسطمم دست کمی از پارگی نداشت….هر کس جای من بود صد بار خودکشی کرده بود…ولی من اعتقاداتم نمیذاشت دست به کارای احمقانه بزنم…سخت منتظر روز حسابو کتابی بودم که مامان نرگس برام ازش میگفت…صدای در رشته افکارمو پاره کرد ظاهر حفظ کردم و برگشتم سمتش نگاهی بهم انداخت و گفت: _چرا نمیای بیرون فرشته وقت ناهاره

    رفته بود بیرون و خبر نداشت شوهرش کتکم زده و به زور پول گرفته ازم بره دنبال مواد کوفتیش…وگرنه غوغا به پا میکرد…اما آخرش مثل من کتک میخورد…بغضم داشت خفم میکرد قورتش دادم و با صدای ضعیفی گفتم: _الان میام مامان جان شما برو باز نگاهی کرد از صدای ضعیفم بو برد یه چیزیم میشه اما چیزی نگفت و رفت بیرون…آهی کشیدم که خودم دلم به حالم سوخت…با دستام بادی به صورتم زدم و راه افتادم سمت در نگاهم افتاد به سفره ی کوچکی که مامان انداخته بود روی زمین و غذا میکشید…مثل بیشتر وقتا کتلت سیب زمینی پخته بود اینقدری نداشتیم که برنجو گوشتو کوفت بخریم…مامان بیرون کار میکرد و شوهر بی غیرتش هرروز به زور پول میگرفت و میرفت پی عیاشیش…عارم میشد بابا صداش بزنم…حیف کلمه ی بابا که روی این باشه از وقتی به دنیا اومده بودم این یکسره پی عیاشی بود و مادر بی چاره ام همش کار میکرد و دم نمیزد…میگفت برا زنده موندنمون باید این کارو بکنه…طلاق هم نمیتونست بگی ره چون خونه نداشتیم…خیره شده بودم به کتلتا و حرفی نمیزدم…

    لینک های دانلود رمان سیاهی عشق اربابم

    donate

ارسال دیدگاه

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت هیلتن محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : رضا دلیر