اللهم عجل لولیک الفرج
لطفا برای سلامتی و ظهور امام زمان (عج) صلوات بفرستید.

    دانلود رمان پسر بهشت

    دانلود رمان پسر بهشت

    دانلود رمان پسر بهشت یک رمان بسیار زیبا به قلم مریم قربان پور میباشد. این رمان جلد پنجم مجموعه رمان های وحشی است و هم اکنون میتوانید با فرمت pdf و لینک مستقیم از مجله‌ اینترنتی هیلتن دریافت کنید. جهت دانلود رمان پسر بهشت به ادامه مطلب مراجعه کنید.

    خلاصه و دانلود رمان پسر بهشت

    جلد پنجم از مجموعه رمان های وحشی. جهت دانلود رمان پسر بهشت از باکس دانلود استفاده کنید.

    حتما بخوانید! : نگاهی بر مجموعه رمان های وحشی

    بخش هایی از متن رمان پسر بهشت

    لوریانس– باال!
    مشتهایش را گره کردو در یک جَست بلند تمامی قدرتی را که در پا متمرکز کرده بود با لگدی سنگین
    بسمت هدف ضربه زد
    لوریانس بلندتر و قاطعتر فرمان داد– باالتر!
    بدون اتالف وقت نفسش را حبس کرد و با چرخشی سریع ضربهاش را باالتر کوبید. اینبار سر مترسک از
    گردن جدا شدو مثل توپی روی چمنها افتاد! درحالی که بخاطر تمرینات سنگینش نفس نفس میزد و تنش
    داغ بود بالفاصله با اشتیاق بسمت لوریانس چرخید. کمی دورتر بودو حاال دست به کمر جلو می آمد درحالی
    که درست مثل او لبخندی مشتاق و شرور بر لب داشت؛ زنی ۴۳ ساله با پوستی گندمگون و نگاه عمیقی که
    گاهی متین و آرام بود و گاه به اندازهی یک گرگ، قدرتمند و وحشی میشد. لباس پاییزهاش پوست مرغوب
    آهو بود و روی حلقهی آستینهایش بر دو سمت سرشانه خز پرپشت و لَخت سمور ظاهری پر ابوهت ایجاد
    میکرد. بازوهایش مثل زنان دیگر باریک و گوشتی نبود، وقتی میخواست حرکات جنگی را به او نشان دهد
    عضالت بدنش خودنمایی می کردند، و آن رانهای خوشتراشی که از زیر لباس کوتاهش دیده میشد به هیچ
    وجه شبیه پاهای زنی که تمام عمر با ناز در قصر قدم زده باشد نبود. لوریانس دقیقا همان ظاهری را داشت
    که یک رهبر قدرتمند و با تجربه باید داشته باشد. زیبا بود، و زیباییاش با زنان پر زرق و برق اشرافزاده
    خیلی فرق میکرد.
    وقتی به یک قدمی او رسید مشتی صمیمی به سینهی برهنهاش زدو گفت:
    لوریانس– حاال شد! شیرکوهی من!
    بعد بالفصله او را به آغوش کشید و بین بازوانش فشرد، بغلش عطر گرم یک مادر قابل اتکا را میداد. بعد از
    اینکه از آغوش لوریانس جدا شد کمانی به ابرو دادو به شوخی گفت:
    – میتونم بهتر از اینا باشم، ولی زیادی ذوق زده شدن برای شما خوب نیست
    لوریانس خندید و موهای طالیی او را بهم ریخت:
    لوریانس– که اینطور!
    چند لحظهای چشمان سبزش را به لوریانس که با دیدهی تحسین به او نگاه می کرد دوخت. برای تمرین
    پیراهنش را کنده بود و لوریانس مثل همیشه به رشد عضالت بدن او که پسری ۱۴ ساله بود دقت داشت.
    کمی بعد وقتی این جلسهی تمرینی هم تمام شد لوریانس پرسید:
    لوریانس– راستی نامهای از طرف ماروین رسید یا نه؟
    در حالی که کنار هم در حیاط وسیع پشت قصر قدم میزدند و نگاهشان به چمنهای بیجان کف زمین بود
    دربارهی پسر بزرگش از او پرسید
    نوالن– آره، صبح امروز. احتماال کالسکهی ماروین یکی دوساعت دیگه به سابجیک میرسه
    قدمزنان بسمت حاشیهی جنگل می رفتند. جنگلی که در پاییز سایهای زرد و نارنجی به خود گرفته بود و در
    سوی دیگر حیاط منظرهی رنگین زیبایی می ساخت. لوریانس نیم نگاهی بسمت او انداخت و پرسید:
    لوریانس– بگو ببینم نوالن، هکتور به تو سخت میگیره؟
    نوالن چشمانش را در قاب چرخاندو نفسش را مثل یک آه بیرون داد:
    نوالن– اوه زنمو لوریانس! جوری سخت میگیره که انگار قراره وظایف پادشاه رو انجام بدم!
    لوریانس سرش را به نشانهی تاسف تکان دادو غرغر کنان گفت– اون با ماروینم همین کارو میکرد! نگران
    نباش خودم حسابشو میرسم
    نزدیکی حاشیهی جنگل ایستادند، نوالن اشارهای بسمت درختان انبوه پیش رو کردو پرسید:
    نوالن– برمیگردید؟
    لوریانس سرش را به نشانهی مثبت تکان دادو همانطور که از مقابل او میگذشت و بسمت جنگل می رفت
    جواب داد– آره، ولی شب میام
    نوالن دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و به دور شدن او خیره ماند. او در آغوش این زن بزرگ شده بود،
    گرچه چیز زیادی از مادر واقعی خودش به یاد نمی آورد ولی لوریانس مادری بود که میشد به داشتنش
    مغرور شد.
    هکتور– نوالن؟
    چشم از جنگل گرفت و به پشت سر چرخید، هکتور را در ایوان بیرون اتاقش میدید. یک مرد بلند قامت که
    سرشانهی عریض و سینهی ستبری داشت
    نوالن– بله؟
    همانجا منتظر جواب ماند، مضطرب شده بود که مبادا جایی در گزارشات را اشتباه کرده
    هکتور– بیا اینجا پسرم
    درحالی که بسمت قصر قدم برمیداشت خطاب به هکتور پرسید:
    نوالن– چیزی شده؟
    نگاه هکتور مثل همیشه آرام بود، البته بازخواست نمیکردو خبری از تحقیر هم نبود اما این خوده نوالن بود
    که دلش میخواست الیق و بینقص باشد
    هکتور– اگه خسته نیستی بیا یه نگاهی به اینا بنداز
    هکتور با سر اشارهای به در باز اتاقش کرد. نوالن که باال تنهاش برهنه بود سر تکان دادو گفت:
    نوالن– لباسمو بردارم میام
    بسمت محلی در حیاط که مجموعهای از وسایل برای تمرینات جنگی چیده شده بود رفت، لباسش را
    برداشت و همانطور که به تن میکرد دوباره مسیر اتاق هکتور را پیش گرفت. پلههای ایوان را باال رفت و پا به
    اتاق وسیع و مجلل لرد هکتور گذاشت. پردهها را جمع کرده بودند به همین خاطر داخل کامال روشن بود،
    هکتور میزکارش را رها کرده و روی مبلمانی که گِرد شومینه چیده شده بود کارهایش را انجام میداد. فضای
    اتاق گرم بود و اساسیهای که همگی ترکیبی از رنگ قهوهای و قرمز تیره و طالیی سنگین بودند هم بر این
    حس می افزود، نوالن طبع گرمی داشت به همین خاطر در محیطهای اینچنینی احساس راحتی نمیکرد.
    انلحظه درحالی که نزدیک هکتور میشد پرسید:
    نوالن– جایی رو اشتباه کردم؟
    هکتور که پاهایش را روی هم انداخته و اوراقی را بررسی میکرد گفت:
    هکتور– نه، نسبت به سنت خیلی دقیق عمل میکنی…
    منتظر ماند تا نوالن مقابلش بنشیند و سپس ادامه داد:
    هکتور– ولی اینجارو ببین
    دستش را بسمت نوالن دراز کردو او برای اینکه ورق را بگیرد بسوی هکتور خیز برداشت
    هکتور– برای مشخص کردن راه مبادالتی سابجیک به رایوال یچیزی رو درنظر نگرفتی، این مسیر درسته که
    کوتاهتره ولی از کنار رودخونه میگذره و خودت میدونی که تا دیروز درگیر بارندگی شدید بود. پس قطعاً
    برای حمل محموله درحال حاضر امن نیست
    درحالی که نوشتههای خودش نگاه میکرد به حرفهای هکتور که لرد باتجربهی پنجاه سالهای بود گوش
    میکرد. سرش را به نشانهی تایید تکان دادو بعد از اینکه ورق را روی میز برگرداند دوباره هکتور نگریست:
    نوالن– بله، اینو درنظر نگرفتم
    موهای هکتور در دوسمت شقیقه سفید شده و این سفیدی می رفت که موی او را جو گندمی کند.
    چشمهایش نافذ بودو گوشههای کشیدهای داشت، هنگام حرف زدن بسیار دقیق و جدی بود خصوصا اگر
    موضوع حرفهایش دربارهی کار بود. او هم مثل لوریانس برای آموزش نوالن وسواس زیادی بخرج میداد، البته
    هنگام تمرینهای نظامی از لوریانس خشنتر بود و بعنوان یک جنگجوی تمام عیار میشد الگو قرارش داد.
    خصوصاً وقتی برهنه میشد و انهمه عضلهی قوی را در زمینهی پوستی برنزیاش به نمایش میگذاشت
    هکتور– دربارهی محمولههای تجاری که به کنسولگری گانگ میره باید بیشتر دقت کنی، میدونی که روابط
    سیاسی بین کشور ما و گانگ به تار مویی بنده
    نوالن باره دیگر سر تکان دادو گفت– چشم عمو هکتور
    هکتور لبخند پدرانهای به او زدو بالحنی اطمینان بخش گفت– غیر از آن من ایراد دیگهای توی کارات پیدا
    نکردم، همینجوری پیش بری تو هیجده سالگی میتونی سر جای پدرت بشینی. دیگه یه مرد شدی
    گرچه هکتور با غرور به پسری که تربیت کرده بود می نگریست ولی حرفش حس تلخی در نوالن ایجاد کرد.
    نگاهش را کمی پایین گرفت و درحالی که لبخند کمرنگی برلبش نشسته بود گفت:
    نوالن– چه بد
    نوالن پسر یک لرد سرشناس بود، این را میدانست که خانوادهی قدرتمندی داشته. گرچه همهی انها را در
    طی حوادثی مختلف از دست داده بود و تمام کشور انتظار داشتند جانشین الیقی برای خانوادهی سرشناس
    خود باشد ولی او اینجا را دوست داشت. دلش میخواست کنار همین خانواده باشد، کسانی که با عشق او را
    پرورش داده بودند نه در قصری دور از اینها در تنهایی و میان هجوم یک عالم مسئولیت. او اینجا آرامش
    داشت، پذیرفته بود که هکتور و لوریانس پدر و مادرش هستند اصال در ذهنش نمی گنجید که والدین
    حقیقی خودش میتوانستند بهتر از این به او عشق بورزند و در قبال تک تک کارها و نیازهایش احساس
    مسئولیت کنند
    هکتور– هرجا که بری بازم عضوی از این خانوادهای. میبینی که ماروینم با وجود مشغلهی زیادش هربار
    برمیگرده
    نگاه اطمینان بخش هکتور روی او بود، واقعا برای هکتور و لوریانس فرقی بین پسر بزرگشان و نوالن وجود
    نداشت.
    چیز زیادی از کودکی یادش نمی آمد، درواقع تنها عضو خانواده که خاطراتش هنوز در ذهن او پررنگ بود
    خواهر بزرگترش الرا بود. از خواهرش یک عالم مهربانی به یاد داشت، اینکه چقدر باهم بازی میکردند و
    میخندیدند، جزئیات صورت الرا در ذهنش کمی مبهم بود ولی میدانست که خواهرش هم مثل خودش
    چشمان سبز و موهای طالیی داشت، آنطوری که نوالن میدانست شکل ظاهری او و خواهرش از طرف پدر به
    انها ارث رسیده بود. بعد از اینکه الرا بر اثر یک بیماری از دنیا رفت خانوادهی جدیدش هیچ فضای خالی
    برای دلتنگی باقی نگذاشتند، به وقتش دوست او بودند و به وقتش پشتیبان. به نوالن ثروت هنگفتی به
    عنوان ارثیه از طرف والدینش رسیده بود ولی در ازای این همه امکاناتی که در اختیارش میگذاشتند کمترین
    چشم داشتی به ارثیه او نداشتند، تمامش باقی مانده بود برای وقتی که نوالن به جایگاه پدرش منصوب شود.
    در این مدت هکتور به او آموخته بود چگونه با انجام کارهای اداری از او حقوق دریافت کند، از این بابت
    ناراحت نمیشد چراکه میدانست برادر بزرگترش ماروین هم به همین شیوه تربیت شده و اکنون ماروین
    آنقدری با جربزه و الیق بود که نوالن بخواهد مردی مثل او باشد
    هکتور– بگو ببینم نوالن، امروز اصال خواهرتو دیدی؟
    هکتور درحال برخاستن از روی مبل بود. دربارهی دختر کوچک خانواده می پرسید، گرچه از کودکی باهم
    بودند ولی نوالن هیچگاه او را بچشم خواهرش نمی دید!
    نوالن– یک ساعت پیش دیدمش، چطور؟
    به هکتور دروغ گفت، امان از سامیکا که دائم دایهاش را قال میگذاشت، بی اجازه از قصر فرار میکردو نوالن
    باید هوای او را میداشت تا لو نرود! درواقع از ظهر که دور میز نهار باهم بودند تا آن ساعت که دیگر فاصلهی
    چندانی تا مغرب نداشتند اصال سامیکا را دور و بر قصر ندیده بود!
    هکتور– آخه دایهش دنبالش میگشت
    هکتور اوراق را از روی میز جمع کردو بسوی میز کارش رفت، در همین حین خطاب به نوالن گفت:
    هکتور– من دیگه باهات کاری ندارم میتونی بری
    از جا بلند شدو بسوی در خروجی که رو به یکی از سالنهای قصر باز میشد رفت. قصر سابجیک یکی از
    چهار قطب فرماندهی کشور بود که ارتباط مستقیم با شخص پادشاه داشت. قصری وسیع و باشکوه که درون
    و بیرونش از مرمرهای سفید رگهدار ساخته شده بود و از این رو در کشور به نام قصر سفید شهرت داشت.
    قدمتش به بیش از دویست سال می رسید و توسط برادر دهمین پادشاه کشور، جد اول هکتور بنا شده بود.
    وسعتش جوری بود که اگر کسی میخواست از تمام تاالرها و سالنهایش دیدن کند دو سه ساعتی طول می
    کشید!
    از سالن خارج شدو گشتی در اطراف زد، بدنبال سامیکا میگشت تا به او بفهماند که باید خودش را به پدرش
    نشان دهد. درقصر جاهایی را که فکر میکرد او ممکن است باشد را گشت و سپس دوباره به عقب برگشت،
    شک نداشت که به جنگل رفته. سامیکا دختر کنجکاوی بود و همیشه میخواست جاهای جدیدی را کشف
    کند، هرچقدر هم دایه و مربیهایش در تالش بودند او را مثل یک دوشیزهی نجیبزاده بار بیاورند ذاتش
    بسمت آزادی طلبی و شیطنت می رفت
    سالن دنجی که مجاور با اتاق هکتور قرار داشت محلی بود که خانواده وعده های غذایی را در آن صرف
    میکردند. آنجا در بزرگی رو به حیاط خلوت پشت قصر وجود داشت، نوالن از چهارچوب در گذشت و نگاهش
    را در حاشیهی جنگل چرخاند. آهی کشید و خسته و کوفته به راه افتاد، اینجا شروعه یک قلمرو جنگلی
    وسیع بود، ماتم گرفت که کجا باید دنبال سامیکا بگردد. اکنون که اواسط پاییز بود درختان جنگل رنگینتر
    از هرزمانی بنظر می رسیدند، شاخه ها نیمه عریان بودند به همین خاطر نور به راحتی در محیط غالب بود،
    برگهای خشک زیر پایش خش خش میکردند و همچنان که صدای آواز سینهسرخ و چلچله از گوشه و کنار
    به گوش می رسید نسیم سرد پاییزی برگهای سرخ و زرد و نارنجی را رقصان و لرزان حول درختان پیچ و
    تاب میداد
    در حاشیه قدم میزد، چندان به عمق نرفته بود، چیزی حدود بیست قدم به جنگل وارد شدو بعد در همان
    حوالی به دنبال او گشت چرا که اگر سامیکا خیلی از قصر فاصله گرفته بود لوریانس که تا یک ساعت پیش
    انجا بود خبردار میشد. چشمانش اطراف را میکاوید اما خوب میدانست که برای پیدا کردن سامیکا نباید فقط
    به گشتن سطح زمین اکتفا کند، حدسش درست بود، عاقبت هم او را بر باالی یک درخت کهنسان سپیدار
    پیدا کرد! پوفی کشید و درحالی که سرش را به طرفین تکان میداد به درخت نزدیک تر شد. چشمانش را
    باریک کردو به باال چشم دوخت، دخترک تا کجا رفته بود! اصال هم هواسش به اطراف نبود، روی شاخهی
    کلفتی ایستاد و جنب و جوشش باعث شده بود برگهای زرد و طالیی سپیدار از شاخه پایین بریزند
    نوالن–…هی!
    این را چندان بلند نگفت، نمیخواست او را دستپاچه کند چراکه سامیکا درست به همان اندازه که شیطنت
    میکرد دست و پاچلفتی هم بود و این احتمال وجود داشت که پایین بیفتد. تعجب میکرد که یک دختر ۱۲
    ساله چرا مدام باید در چنین جاهایی پرسه بزند و بدنبال کارهای خطرناک باشد، آنلحظه هم وقتی متوجه
    حضور نوالن شد چند لحظهای به پایین نگاه کردو سپس دوباره به کارش مشغول شد
    نوالن– اون باال چیکار میکنی کک مکی؟!
    سامیکا جوری که انگار روی کار سختی متمرکز است جواب داد– کار دارم!
    نوالن دستانش را به کمرش زدو گفت– چه کاری؟ بازم از دست دایهت فرار کردی؟
    سامیکا دوباره به پایین نگریست و درحالی که تالش میکرد پایش را جای مناسبی بگذارد گفت:
    سامیکا– تورو فرستادن دنبالم؟
    پاهایش را با تردید روی شاخه جا به جا میکرد، نوالن شک نداشت که برای پایین آمدن به مشکل برخواهد
    خورد
    نوالن– بیا پایین میکا… ممکنه بیفتی!
    با شک و تردید و درحالی که شاخه ها را محکم نگه میداشت کمی پایین تر امد، نوالن جایی ایستاده بود که
    اگر از روی شاخه پرت شد بتواند او را بگیرد، میدید که دخترک مضطرب است و این اضطراب ممکن بود
    باعث افتادنش شود به همین خاطر با لحنی که در او اطمینان ایجاد کند گفت:
    نوالن– آهسته بیا… من اینجا میگیرمت
    حتی موهای بلندش را هم نبسته بود که مدام جلوی چشمش را نگیرد، دائم مجبور بود یک دستش را از
    شاخه بردارد و موهایش را پشت گوش بفرستد که بتواند زیر پایش را ببیند
    نوالن– آخه اون باال چیکار میکردی؟
    بیشتر شاخه ها را پایین آمده بود، نوالن نیز یک دستش را به فرو رفتگی تنهی درخت بند کرد، خودش را
    باال کشید تا سامیکا را همان حوالی بگیرد و با خیال جمع به زمین برساند
    سامیکا– یه جوجه کالغ… از لونهش افتاده بود پایین..
    نوالن دست آزادش را بسوی او باال بردو سامیکا خودش را بسمت او کشید
    نوالن– هی هی مراقب باش…
    سامیکا خودش را بسمت آغوش او آویزان کرده بود، هنوز کمی فاصله بینشان بودو این داشت باعث میشد
    دخترک نتواند تعادلش را حفظ کند
    سامیکا– آاااه…
    عاقبت شاخهی باریک زیر پایش در رفت ولی پیش از اینکه پرت شود نوالن او را گرفت و نتیجه اینکه اگرچه
    سامیکا را در آغوشش حفظ کرد ولی خودش از پشت بر سطح زمین افتاد!
    چمن و یک عالم برگ خشکی که زیرش ریخته بود کمی ضربه گیری کرد ولی بازهم کمرش درد گرفت،
    موهای خرمایی پرپشت سامیکا روی صورتش ریخته بود، پیش از هرچیز سرش را کمی باال آورد به دخترک
    که روی سینهاش بود نگریست:
    نوالن– گرفتمت!… نترس…

    لینک های دانلود رمان پسر بهشت

    فایل دمو جهت دانلود و مشاهده‌ی شما عزیزان قرار داده شده است، جهت خرید فایل کامل و اصلی رمان از کانال نویسنده استفاده کنید.

    donate

ارسال دیدگاه

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت هیلتن محفوظ است و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع ممنوع و شرعا حرام می باشد.
طراحی و کدنویسی : رضا دلیر